بی تو ماندن چقدر برایم مشکل است....
چقدر سخته بین مردمی زندگی کنی که فاصله بین حرفی که به زبون میارن و چیزی که تو دلشون هست به اندازه فاصله عشق و شهوته.
چقدر سخته بین مردمی باشی که وجودشون رو به اندازه گل های بعد از بارون خوار کردن.
چقدر سخته با آدمهایی هم کلام باشی که بین پول و ناموس ، پول رو انتخاب میکنن ، به همون سرعتی که پسر بازیگوش بین بازی و مدرسه ، بازی رو انتخاب میکنه.
چقدر سخته نازنینی رو به اندازه فاصله من و شادی دور حس کنی
چقدر سخته وقتی اشک تو چشمهاته تظاهر کنی شادی
چقدر سخته دلی تو سینت باشه که صدای شکستنش به بلندی صدای قهقهه های نازنینت وقت شکستن بود.
چقدر سخته نخوای کسی رو فراموش کنی که نفرت لحن صداش مثل نفرت لحن روندن مردم طاعون زده بود.
به این نتیجه رسیدم که عشق دشنام آفرینشه . چه احمق هایی هستند اونائی که جملات عاشقانه می گن ، شعرهای عاشقانه می گن ، خودم هم احمق ترینشونم.....
اما پس چرا فراموشش نمیکنم؟ چرا دوست داشتنم کم نمیشه ؟
امروز شدید ترین دعوای خودمو با خدا کردم. امروز به خاطر عشق به همون خدا محکوم شدم ، امروز همون جمله ای که همیشه می گفتم رو اینبار شنیدم "دوست داشتن که زوری نیست".
خیلی فکر کردم به اینکه چرا دیگه خندیدن اینقدر برام سخت شده ، چرا دیگه برای هیچ چیزی تلاش نمی کنم ، چرا دیگه اسم دوست داشتن حالمو بهم می زنه ، چرا دوست دارم ساعتها تمام حواسم از کار بیفته و به کما برم
باز هم شعری از دفتر دلم:
ای خدا در عجبم من که چرا دوست نداشت
آنکه یک لحظه به جز یاد غمش با دل من کار نداشت
آرزویم که شود نرم دل سنگی او
در غمش شیشه ی دل جرات پروا نداشت
روزگاری بشکست شیشه ی دل با سخنی
این زبان قدرت تقریر جفا نیز نداشت
ای ثمن با تو نگفتم که فقط در گذر است؟
دیدی آمد بگذشت و به غمت کار نداشت ..
روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم ولی..
افسوس زمانی معنای خداحافظی را فهمیدم که تو را به خدا
سپردم..
...خداحافظ...

